خرید بک لینک
پسری با اخلاق و نیک سیرت اما فقیر به خواستگاری دختری رفت.
پدر دختر رو به پسر کرد و گفت: تو فقیری و دخترم طاقت رنج و سختی ندارد پس من به تو دختر نمیدهم.


چندی بعد پسری پولدار اما بدکردار به خواستگاری همان دختر رفت ، پدر دختر با ازدواج موافقت کرد و در مورد
اخلاق پسر گفت : انشاءالله خدا او را هدایت میکند.


دختر گفت: پدر، مگر خدایی که هدایت میکند، با خدایی که روزی میدهد فرق دارد؟

برچسب: داستان کوتاه خواستگاری,داستان کوتاه طنز خواستگاری,داستان کوتاه خواستگار,داستان های کوتاه خواستگاری,داستان های کوتاه طنز خواستگاری, نویسنده: کیان شاکری تاريخ: پنجشنبه 18 شهريور 1395 ساعت: 11:33

صفحه بندی